هیچوقت نباید لبۀ یه پرتگاه وایسی و
هی فکر کنی که
بپرم؟ نپرم؟
اگه بپرم ...
اگه نپرم...
وقتی فکر پریدن اومد تو سرت بپر
فقط بپر
یا اونقدر سبکی که اوج میگیری و میری بالا
یا آماده نبودی و میفتی و ...
ایستادن لبۀ پرتگاه و
فکر کردن
احمقانه ترین کاریه که میشه انجام داد
اگه نپری
تا ابد فکر پریدن باهات میمونه و
تمام لحظه های زندگیت رو پر می کنه
من پریدم
بعد از پریدن فهمیدم چقدر سبک بودم
دارم سبک تر میشم
دارم اوج می گیرم ...
پ.ن 1: اگه پریدین و سبک نبودین و افتادین پایین نترسین، حالتون که خوب بشه می تونین دوباره سعی کنین واسه سبک پریدن و اوج گرفتن ، فقط این دفعه یادتون باشه کفشای قدیمی تون رو در بیارین !
پ.ن 2: 5 دقیقه بعد از طلاق سبک ترین آدم روی زمین بودم ...
سنم باز ده بر یک کرد ،
یه دونه دیگه به دهگانم اضافه شد ،
دیگه تا ابد دهگان 2 نخواهم داشت ،
همونطور که دهگان 1 .
اما خیلی عقبم از زندگی .
هنوز حتی به یه دونه از آرزوها و هدفهای کودکی و نوجوونی و جوونیم نرسیدم ،
پس کی بزرگ میشم خدایا ؟
قرار بود وقتی بزرگ شدم برسم بهشون ،
آرزوهای عجیب و بعیدی نداشتم ،
بزرگترینش عاشق شدن و معشوق بودن بود توی زندگی مشترک .
نشد .
یعنی بازم باید بزرگ بشم ؟!
این روزا،
هر جا ،
هر بار،
که یه آدم مسن و پیر می بینم ،
مرد ، زن .... پیرمرد ، پیرزن ،
از ته دل یه آه بلند می کشم و
حسرت می خورم .
حسرت سنشون رو ،
حسرت اینکه او کارها و وظایفش رو انجام داده و
دیگه کار خاصی نداره انجام بده ،
حسرت اینکه تصمیم خاص و مهمی نباید بگیره دیگه !
حسرت اینکه دیگه وقتی نداره و
به آخرش نزدیک شده .
هیچی نمی خوام از دنیا و زندگی بجز
آخرشو...
زندگیم به یلداش رسیده و
همونجا گیر کرده !
باید باور کنم که بعد از یلدا صبح میشه بالاخره ؟
زایش و تولد مهر رو باور کنم ؟
نمی دونم
هیچی نمی دونم
باید منتظر آینده بمونم ...
* می دونم که اون آدمای مسن دلشون می خواد جای من باشن ؛ کاش میشد جام رو بدم بهشون .
دارم کتابی می خونم با عنوان " باج گیری عاطفی" .
به نظرم همۀ ما باید حتما این کتاب رو بخونیم .
تازه فهمیدم که همگی داریم بدون اینکه بدونیم باج می گیریم و باج میدیم .
شدیدا توصیه می کنم خوندن این کتاب رو .
عنوان کتاب :باج گیری عاطفی ( وقتی اطرافیان از ترس، تعهد و احساس گناه برای استثمار شما استفاده می کنند)
نویسنده : دکتر سوزان فوروارد
مترجم : منیژه شیخ جوادی ( بهزاد)
انتشارات : نشر پیکان
درست می گفت :
" ما معتاد هم شدیم ،
فکر می کنیم عاشقیم !"
پ.ن: دیالوگ لیلا حاتمی در فیلم حکم کیمیایی .
من بدبین شدم ؟!
یا واقعا آمار مردهای فاحشه این دور و بر؛
تو این شهر؛
انقدر زیاد شده؟!
اگه از من بپرسی
می گم به طور متوسط تو هر خونه یکی هست !
تصورش وحشتناکه ،
ولی من این روزا با اعتقاد به این که این یه واقعیته دارم روزگار می گذرونم .
تو هر خونه یه مرد فاحشه ... !!!
پ.ن: این اتفاقی که برام افتاد ضربۀ خیلی بزرگتر از چیزی که باید بهم زد ... در واقع اتفاقات و شنیده های بعدش بود که انگار از یه خواب بیدارم کرد و واقعیت رو نشونم داد . نمی دونم واقعا چقدر این آمار می تونه واقعی باشه ولی باور من اینه که خیلی هم سیاه نمایی نیست ... باید یه کتاب بنویسم از تجربه ها و شنیده های این 5 ماه آخر تا همه باور کنن حرفم رو ... زنهایی که همه برای آروم کردن و دلداری دادن به من از خاطرات مشابه خودشون و اطرافیانشون می گفتن برام و ... مردهایی که به نظرشون این یه کار خیلی عادیه و اتفاق خاصی نیست براشون !!! و از پدری که معتقده مرد عرضه داشته باشه خرجی بده ، می تونه هر چند تا زن که دلش خواست داشته باشه !!!
به طرز بی شرمانه ای حقیقت سیاه و تلخ به گوشم سیلی می زنه و از خواب بیدارم می کنه .
دستها ، یا پاها یا....
می گن عفونت کرده ،
خودت عفونتش رو دیدی،
داری می بینی که دیگه این پا خوب کار نمی کنه،
مدتهاست که داری درد می کشی به خاطرش،
و حالا قراره قطع بشه ،
می دونی که اگه قطع بشه دردت تموم میشه،
و اگه نه کم کم عفونت کشیده میشه بالاتر و بالاتر ،
تا مرگ ...
خودتم مدتهاست که خسته شدی از این درد و از این رنج،
ولی حالا که وقتش رسیده ،
حالا که باید قطع بشه تا هم از درد رها بشی
و هم از مرگ تدریجی نجات پیدا کنی،
این ذهن لا مصب شروع کرده به مقاومت ،
هر روز و هر لحظه خاطره های مختلفت رو یادت میاره ،
خاطرات خوب و بدی که با اون پا داشتی ،
راه رفتنها،
دویدنها،
کوهنوردی کردنها،
بالا و پایین پریدنها،
زمین خوردنها ،
....
و انگار یه کسی ، یه چیزی درونت نمی خواد بذاره که این پا قطع بشه،
دلت می خواد پاهات رو نگه داری تا باز هم بتونی باهاشون راه بری،
بدوی،
...
یادت میره که این پاها دیگه اون پاهای سالم نیست که بتونی باهاش اون خاطرات رو مرور کنی،
و وقتی درد این رو یادت میاره،اون یه نفر یا یه چیز درونت باز شروع می کنه به تلاش،
که شاید هنوز بشه که خوب بشه این پا،
شاید یه دکتر دیگه کار دیگه ای بلد باشه واسه نجاتش،
شاید باید یه کم دیگه منتظر بمونم تا خوب بشه،
شاید...
و تو باز شروع می کنی به تلاش ،
انکار میاد سراغت،
خشم،
سرزنش،
عزا ،
...
و این گذشت زمان لعنتی کاری باهات نمی کنه جز
گسترش بیشتر عفونت،
آسیب بیشتر،
نزدیکتر شدن به مرگ ...
قصۀ طلاق برای من این شکلیه .
پ.ن1 : الان 91 روزه که دارم با غول طلاق دست و پنجه نرم می کنم. 13 هفته است که خونه رو ترک کردم . داره مبشه 3 ماه که واقعیت رو به روش آوردم ...
پ.ن2 : ممنون از کامنتهاتون، ببخشید که نمی تونم جواب بدم . دسترسی به نت ندارم زیاد اما توی روزهای خیلی بحرانی که گذروندم خیلی وقتها کامنتها به دادم رسیدن ...
یه سنت ،
که شریعت هم انگار هم راستاست باهاش،
و خود ما مردم هم پذیرفتیمش ،
این که تو زندگی مشترک هر اتفاقی بیفته مقصر زنه ،
مخصوصا وقتی پای خیانت وسط باشه ،
نه !
کلا هر بار ، هر جا ، به هر شکلی که پای س-ک-س وسط باشه ،
حالا چه خیانت ،
چه تجاوز ،
چه متلک ،
چه ...
ما زنها مقصر شناخته می شیم از طرف عموم جامعه ،
داستان خ-م-ی-ن-ی-ش-ه-ر رو که شنیدین؟
و از همه حقارت بار تر اینکه خود ما زنها هم این رو پذیرفتیم ،
و بیشتر از هر کس دیگه معتقدیم بهش .
کم نیستند زنهایی امثال ستاره کامنتر پست 39 ،
می دونم که خیلی از ما ، مثل من ، دیگه معتقد نیستیم بهش ،
اما گاهی ناگهان وقتی تو شرایطش قرار می گیریم این فکر هجوم میاره به طرفمون ،
مخصوصا اگه از اون جنس زنهایی باشیم که مدیر هستیم و همیشه همه چیز رو مدیریت می کنیم و همۀ مسئولیتها رو هم گردن می گیریم ،
حسی که توی پست 41 داشتم یه حس خیلی گذرا از این جنس بود ،
حسی که 7 سال تمام شب و روز باهاش زندگی کردم ،
و مسئولیت همۀ اتفاقات زندگیم رو خودم به تنهایی به عهده می گرفتم ،
همیشه فکر می کردم که اگه بداخلاقی می کنی ،
اگه بی حوصله ای ، اگه عصبانی هستی، اگه بی توجهی ....
علتش فقط منم ،
و سعی می کردم علت رو پیدا کنم و حلش کنم.
الان 2-3 ساله که دیگه اینجوری فکر نمی کنم ،
درسته که گاهی ناگهان تمام حسهای قدیمی هجوم میارن به طرفم ،
اما این بار من می دونم ، می دونم که من مقصر نیستم و مسئولیتها رفتارهای تو با خودته ،
فقط با تو.
می خوام رها بشم ،
الان فقط مسئول رها کردن خودم هستم .
پ.ن 1: این پست پاسخ به تمام کامنتهای پست 41 هست . مرسی از توجهتون ...
پ.ن 2: ذهنم پریشونه خیلی ... خیلی ...
یعنی وقتی بهت بگم که می دونم،
وقتی بفهمی که فهمیدم ،
چه حسی پیدا می کنی ؟
چه کار می کنی ؟
من چه کار می کنم تو اون لحظه که بهت می گم که می دونم؟
عکس العمل من تو اون لحظه ؟
عکس العمل تو ؟
بی صبرانه منتظر اون لحظه ام ..... کاش زودتر وقتش برسه.
دلم می خواد خیلی زود وقتش برسه که من بهت بگم که احمق نیستم ،
نمی دونی چقدر دوست دارم بدونم که اون زن مجرده یا شوهر داره؟!
هر بار مکالمه ت رو با او می شنوم پر از تهوع می شم ،
پر از خشم ،
پر از افسوس .
خیلی ذهنم پریشونه امروز،
کاش زودتر تموم بشه این انتظار.
می خوام تماااام حسهای بد این چند سال و مخصوصا این چند ماه اخیر رو یکجا خالی کنم روت،
می خوام روت بالا بیارم ،
بالا بیارم؟
روی تو ؟
نه !
لیاقتش رو نداری .
