دست نوشته هاي يك زن شوهردار

عشق!

عجب واژه ای شده ...

اینهمه تعریف و تفسیر و بیانات در وصفش شده ،

و باز هم هر کسی تعریف خودش رو داره از این واژه.

دلم نمی خواد حسمو توی قالبها و چارچوبهایی که بقیه تعریف کردن از این واژه جا بدم،

اما

چقدر من دوستش دارم ...

و چقدر عاشق اون حسی ام که خیلیها بهش میگن اسیر شدن در عشق... گرفتار شدن !

و من با اون حس به رهایی می رسم ...

قلب من اگه عاشق نباشه نمی تپه

من اگه عاشق نباشم زنده نیستم

و چقدر همه چیز رنگ داره این روزا

که من عاشقم و می تونم همه هستیم رو نثار عشق کنم...

عاشق این روزا و این حس الانم هستم...

یه حس غلیظ و چرب و چیلی

مثل یه تابع سینوسی شده حالم ،

گاهی تو اوج

گاهی در قعر

گاهی عمیق ترین و دردناکترین غم رو تجربه می کنم و

گاهی بلندترین و شیرین ترین شادی رو.


من عاشق عشقم...


نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 1:47 | لینک  | 

چقدر آزرده ام الان !

از همه مردها ! از همه مردهای ایرانی !

می دونم که واقعا همه اینجوری نیستن ، اما الان انقدر آزرده ام که دلم می خواد بگم  "همه " تا دلم خنک بشه !

و البته باید یک زن باشین تا بدونین که درصد این مردها چقدر بالاست اینجا!

وقتی صبح اول وقت کنار خیابون باشی و با بوق و چراغ آقایون روبرو بشی ! که جالبه خیلی هاشون سنشون بیشتر از بابای منه ! و چه ساده دل همسراشون که فکر می کنن شوهراشون دارن میرن سر کار واسه یه لقمه نون حلال!!!

یا وقتی که دستت پر از خریده از نون و سبزی و میوه بگیر تا شیر و ماست و پنیر ، در هر ساعتی از شبانه روز ، و باز مواجه میشی با بوق و چراغ آقایون مذکور ( که البته حتتتما نظر خیرخواهانه دارن و میخوان برسوونن تا مقصد خوب ) 

.

.

.

تا وقتی که میای تو دنیای مجازی و از چت رومها ( ی ایرانی ) بگیر که همه پی ام میدن که دنبال یه خانوم متاهل می گردن ... تا سایتهای اجتماعی! که اگه مرقوم بفرمایید "متاهل" یا "married" با سیل بی پایان پیشنهادات مستقیم و غیر مستقیم خیرخواهانه! برای کمک! روبرو میشی ... و حیرون و متحیر می مونی از وقاحت اونایی که مستقیم ارائه میدن پیشنهادشون رو و قبح این کار کاملا براشون از بین رفته . و از سیاست(شما بخونید مارمولک بازی) و رذالت اونایی که به انواع و اقسام مغلطه ها آویزون میشن تا اول یه کم باهات آشنا بشن و رگ خوابت دستشون بیاد بعد کم کم برن سر اصل قضیه ...

و اونجایی که خسته ای و دلت گرفته و تصمیم می گیری یه وبلاگ درست کنی و کمی از درد دلهات رو اونجا بگی تا یه کم سبک بشی و  شاید از تجربه ای استفاده کنی برای آرامش و خوشبختی بیشتر، و مواجه میشی با نظرات و کامنتهای دوستان!ی که غلط کرده هر کی فکر بد کنه در موردشون و خیال کنه که قصد و نظری غیر از کارخیر دارن!!!

زن بودن تو این جامعه فرهیخته ! و بین این ملت شریف! و با شعور ! و با فرهنگ ! ایرانی واقعا کار سختیه !

مخصوصا اگه متاهل باشی و خدای نکرده این مردهای شریفففف و با غیرت ایرانی بفهمن که راضی نیستی از زندگیت و کمی دلخوری !

الان دلم خیلی می سوزه به حال زنهای مطلقه!

فرهنگ بالا و غیرت مردای ایرانی را تو این جمله خلاصه می کنم :

زن مطلقه اینجا تو ایران عجب جنس مرغوبیه !!!

و ایضا زن متاهل که راضی نیست از زندگیش !!!

پ.ن1: بازم تاکید می کنم که خودم می دونم همۀ همه اینجوری نیستن و هنوز وجود دارن مردهایی که میشه به شرافت و مردانگی شون قسم خورد.

پ.ن2: نمی دونم کجای حرفها و پستهام این رو گفتم یا نشون دادم که کودن و خنگم و از پشت کوه اومدم تازگیا ؟!!! 



نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 12:49 | لینک  | 

دلم برای زنانگیم تنگ شده...

می خوام زن باشم!

می خوام حس کنم که زنم!

می خوام از زن بودنم لذت ببرم!

می خوام زیبایی های زنانه م رو ببینی!

می خوام لطافتهای زنانه ام رو درک کنی!

می خوام اشکامو پاک کنی وقتی گریه میکنم و آزرده ام از دنیا،  نه اینکه خودت با بدجنسی اشکمو در بیاری و هر از چند گاهی با وقاحت بگی چند وقته گریه نکردی و سعی کنی گریه مو در بیاری،

و منم با پوست کلفتی تمام جلوت بایستم و نذارم دیگه اشکامو ببینی .

می خوام نوازشم کنی ، اونجوری که یه مرد یه زن رو نوازش می کنه ، نه اونجوری که یه فرزند مادرش رو یا...

می خوام ناز کنم و نازمو بکشی ، ناز کردن یادم رفته کاملا تو این سالهای با تو بودن .

می خوام ببوسی منو ، عین یه عاشق که معشوقشو ، نه اونجوری که 2 تا مرد .

می خوام وقتی می گم بغلم کن با مهربونی و اشتیاق بغلم کنی ، نه اینکه خودتو کنار بکشی و چندشت بشه از بغل کردنم .

می خوام وقتی با اشتیاق و شور می پرم تو بغلت و می بوسمت مثل چوب نایستی و نگام کنی یا ادای بچه ها رو در بیاری انگار تو بغل مامانشون .

می خوام یه کاری کنی که حس کنم یه زنم ، یه زن خواستنی ، یه معشوق.

می خوام زن باشم ...



نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 14:32 | لینک  | 

دلم می خواد فریاد بزنم

دلم می خواد با صدای بلند.... خیلی بلند ... فریاد بزنم،

که شاید تو صدامو بشنوی

می خوام بهت بگم که مرسی از همه محبت هات عزیز دلم،

اما

من دلم محبت شوهرانه می خواد !!!

محبت می کنی، اما

برادرانه ، دوستانه ، پدرانه ... هر چیزی غیر از شوهرانه .

من دلم محبت شوهرانه می خواد،

و سالهااااست که در حسرت محبت شوهرانه ات هستم!

عقده ای شدم دیگه،

زیاد ،

خوب می فهمم اینو...

و می ترسم

...




نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 13:18 | لینک  | 

یه حس قاطی پاتی عشق و تنفر دارم این روزا بهت .

همه اش روزها و سالهای اول آشنایی مون یادم میاد ،

روزهایی که دیوانه واااار دوستت داشتم ،

روزهایی که تمام وجودم پر بود از عشق تو ،

روزهایی که فکر می کردم شاهزاده قصه های من ، بر خلاف شاهزاده قصه دخترهای دیگه که نمیاد هیچوقت ، خودشو از من قایم نکرده و اومده منو ببره به شهر خوشبخت ترین ها ،

روزهایی که هیچ کس و هیچ چیز برام اهمیت نداشت و من فقط تو رو می دیدم ،

روزهایی که حاضر بودم با وجود اینکه تک دختر هستم و سوگلی مامان و بابا ، به خاطر تو از اونها هم بگذرم ،

روزهایی که اگه هر کسی کمترین بی احترامی حتی سهوی بهت می کرد می خواستم بکشمش،

.

.

.

روزهایی که بت من و خدای من بودی و به عنوان مقدس ترین داشته می پرستیدمت.

و تو ...

و تو ای شاهزاده قصه های من..

و تو ای خدای من ...

الان که به رفتارهای اون وقتای تو فکر می کنم می بینم چیزهایی رو که عشق کورم کرده بود و نمی گذاشت ببینم...

همیشه در حال تردید نسبت به انتخابت بودی .

همیشه پشیمون بودی از انتخابت .

همیشه از همون دوران نامزدی با شک و تردید و گاهی اطمینان به اشتباه بودن انتخابت زندگی کردی.

همیشه بهانه های بنی اسراییلی می گرفتی از من و فامیل های من و یه جنگ حسابی راه می انداختی که به خودت ثابت کنی که درست فکر می کنی و واقعا انتخابت اشتباه بوده.

همیشه مثل یکی که کس دیگه ای رو دوست داره و بهش نرسیده، مثل یک عاشق شکست خورده که انگار من نگذاشتم به عشقت برسی با من رفتار کردی.

الان می فهمم علت اونهمه بهانه هات رو عزیز دلم.

الان می بینم بی علاقگیت به خودم رو.

الان میدونم که چقدر سخته دلت پیش کس دیگه باشه و با یکی دیگه زندگی کنی.

حق داشتی

منو نمی خواستی ولی انگار یه اجبار نا مرئی وادارت می کرد که بپذیری منو.

می فهمم اون اجبارو.

ولی

ای کاش

که همون موقع تصمیمتو می گرفتی و انتخاب می کردی

که اگه می خوای بمونی ، بمونی . با رضایت بمونی ، با عشق ...

و اگه می خوای بری ، بری .

می رفتی و اینهمه با من و احساساتم بازی نمی کردی.

و حالا

تو این چند ماه که دیدی من بریدم ،

که دیدی دیگه تحمل بازی ها و بی توجهی هات رو ندارم،

که دیدی داری از دستم می دی ،

داری ابراز محبت و علاقه می کنی ،

داری عشق میدی ،

داری توجه می دی که جبران بی توجهی هات رو بکنی ،

داری سعیتو می کنی که منو راضی نگه داری .

ازت ممنونم عزیز دلم

می دونم که الان دیگه تصمیمت رو گرفتی و می خواهی که با عشق زندگی کنی

ولی

ولی

ولی

همه اش یاد این شعر میفتم :

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

نازنین حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

فقط همینو می تونم بگم که تمام احساساتم مرده.

من مُردم ،

و تو دیر اومدی،

خیلی دیر

نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 10:16 | لینک  | 

چرا هر وقت ما با هم هستیم انقدر زود خوابم میگیره! اما وقتایی که خونه نیستی می تونم تا صبح بیدار بمونم ؟!!!

نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 22:49 | لینک  | 

چند وقته به این نتیجه رسیدم که فقط آدمای کم هوش از زندگی مشترک تا ابد لذت می برن.

چون همیشه آدما بعد از یه مدت ، بالاخره از هم سیر میشن و یا حداقل تکراری میشن واسه هم و دیگه حرفی برای گفتن نمی مونه.

سخته که آدم با کسی که باهاش زیر یک  سقف زندگی می کنه حرفی برای گفتن نداشته باشه.

حتی اگه علاقه هم باشه این بین. باز هم سخته و آدم رو به این فکر می اندازه که درسته این زندگی یا غلط؟؟؟

نوشته شده توسط زن شوهردار در ساعت 16:15 | لینک  |